|
|
|
|
|
در راستای سیاست های منطقی و اصولی مدیریت محترم شرکت بنده و تعدادی از دوستان تعدیل گشتیم البته من که برام خیالی نبود چون خودم تصمیم داشتم از اون محیط مزخرف بزنم بیرون تنها حسن قضیه این شد که اگه خودم استعفا داده بودم باید تا یک ماه دور از جون همگی مثل خر مفت آقایون می رفتم کار تحویل میدادم ولی به علت تعدیل در رفتم از زیرش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:39 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه روز خاصه باورم نمیشه یکسال گذشت یکسال از اون روزی که ساعت 12:30 ظهر خودم رو توی آینه دیدم با یه لباس سفید پفی و تاج وتور یه جور جالبی بود انگار من نبودم یه حس به یاد موندنی اون روز و شب می شی مرکز توجه توی لنز دوربین عکاس و فیلمبردار لحظه های لبخند و شادی توئه که ثبت میشه توی باغ و آتلیه این توئی که باید زیبا ترین لبخند رو تقدیم کنی تاهم برای خودت و هم برای آیندگانت یادگاری قشنگی به جا بذاری غرق خوشی هستی اینقدر که ولو شدن روی چمن ها از این سو به اون سو برات خیالی نیست و توی هلهله و شادی تمام کسانی که به خاطر ما دوتا اومدن وارد میشی ولی اگار هیچ کس رو نمیبینی یا حتی هیچی یادت نمیاد و میون اون خلاء یهو یادت میاد باید جواب بدی "بله" وشادی و نور ونقل و هلهله و رقص و رقص و رقص تا نیمه های شب و دستهائی که اطرافتون بالا و پائین می ره و شب که توی ماشین داری می ری سمت خونه خودت یه آن به خودت میای می گی باورت می شه به این زودی تموم شد ؟ پ ن : این پست مربوط به 27/2/87 بوده که با تاخیر ارسال شده
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:32 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
من به خدا نمیدونم این همسایه های عزیز و گل وبلبل از جون ما چی می خوان از شرق و غرب و شمال و جنوب یه دردسری واسه ما میسازن که صد البته عمده بدبختیش مال ملته مثلا" همین همسایه عزیز!!!غربی مون همون که بغل گوش ولایت زرخیز ماست و ما 8 سال تمام باهاش روابط خواهر خواندگی صمیمانه داشتیم و در این راستا اصلا" صدمه ندیدیم رو میگم، آقا 8 سال جنگ که کشور ما رو به خصوص استانهای مرزیمون رو سرویس نموده مورد عنایت قراردادند بعد هم که برای کوتاه نمودن دستشون از کشور جوانهای دسته گل این مملکت پرپر شدن و از دست رفتن حالا هم که درگیر تبعات بعدش هستیم که چون به زبون نمی یاد دلیل بر نبودشون نیست هزار و یک بیماری روحی و روانی و جسمی سوغات 8 ساله اونهاست توی همین ولایت ما توی اطرافیان خودم یه سری به بیماری هائی مبتلا شدن که خود پزشکها هم ازش سر در نمیارن وتازه داره اثرات نسل بعدی اون حملات شیمیائی و میکروبی و تاثیری که روی آب و خاکمون گذاشته خودشو نشون میده از جنگ و حاشیه اون هم که بگذریم دم به دقیقه یه مریضی خفن وارد کشور میشه که منشائش از اون جاست یه روز تب یه روز آنفولانزا یه روز بیماریهای گوارشی خلاصه بساطی داریم با اینها چند وقته هر کسی رو میبینی میگه آنفولانزای عراقی گرفتم عجب مرضی هم هست من خودم تا مستفیض (درسته ؟)نشدم عمقش رو نفهمیدم حسابش رو بکنید 2 هفته مریضی که 10 روزش بدون وقفه تب داری اونم 40 درجه با بدن درد شدید اشتهای کم با خوردن یه لقمه غذا چنان حالت تهوعی پیدا می کنی که از هر چی غذا خوردن پشیمون میشی همین بی اشتهائی باعث ضعف و افت فشارت می شه دیگه عملا توی هپروت سیر میکنی تازه بعد از گذشت دوره بیماری 2 هفته ای مریضی به سراغ گلو ودر بعضی موارد هم ریه میره و سرفه های آنچنانی امونت رو میبره حالا شما قضاوت کنید ما مبتلایان حق داریم شاکی باشیم یا نه؟ امید وارم همتون سلامت باشید واز همه امراض به دور علی الخصوص بیماری مذکور.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:30 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از بچه های شرکت پسرش امسال کنکوریه اومده بود یه سر اینجا دیدمش یه جورائی دلم براش سوخت یاد اون زمان خودم افتادم که چی به سرم اومد یا به معنای بهتر چی به سرم آوردن که یاد اون سال که میوفتم مو بر تنم خبر دار می ایستد واما گوشه ای از اون زمان من از رشته ریاضی خیلی بدم میومد(که البته ریشه در رفتار مزخرف دبیر دوران راهنمائیم داشت) از تجربی هم خیلی خوشم نمیومد ولی از انسانی چرا ادبیاتم حرف نداشت کلا" درسهای این رشته رو دوست داشتم ولی مامان جان پای مبارک را در یک کفش کرده که این رشته انسانی مال بچه تنبل هاست (جسارت نشه نظر مامانم بود)تو فامیل آبرو برام نمیمونه(چه ربطی داره)حالاریاضی دوست نداری برو تجربی منم بین بد و بدتر (البته برای من)علوم تجربی رو انتخاب کردم دو سال رو با مرارت سپری کردم(توی سیستم نظام جدید اون موقع سال اول برای تمام رشته ها هماهنگ بود و انتخاب رشته از سال دوم انجام می شد)رسیدم به پیش دانشگاهی از من اصرار که بابا من لا اقل این سال آخری برم انسانی من که کنکور انسانی می خوام بدم (رشته انتخابی برای تحصیلات دانشگاهی دهن پر کن بود با مخالفت شدید مواجه نشد)گفتن نه تو که درسهای انسانی رو نخوندی کنکور پیش دانشگاهی قبول نمیشی(زمان ما پیش دانشگاهی هم یه کنکور جدا داشت خدائی بیچاره نبودیم پ ن :چقدر این پست داخل پرانتز داشت
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:48 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان عزیز
امیدوارم اون هم با تمام وجود که سال جدید سال خوبی باشه سالی پر بار پر از سلامتی و شادی و دلخوشی برای همه بعد از یه غیبت طولانی رسیدم فقط سال نو رو اونم با تاخیر تبریک بگم ولی تصمیم گرفتم توی سال جدید بیشتر بنویسم تعداد بازدید کننده های وبلاگ برای من زیاد مهم نیست یعنی یه جورائی کامنت ها خوشحالم میکنه ولی کم بودنشون ناامیدم نمیکنه چون برای دلم مینویسم تا تخلیه روانی بشم چون بعضی حرفا گفتنی نیست ولی شاید توی یه دنیای مجازی نوشتنی باشه با این حال ممنون از دوستانی که محبت می کنن اینجا رو می خونن.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:38 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که هر کسی اول باید خودش رو دوست داشته باشه عاشق خودش باشه بهترین ها رو برای خودش بخواد در صورتی برای اطرافیانش مایه بذاره و گذشت کنه که باعث ضرر خودش نشه شاید بعضی ها فکر کنن این خودخواهیه اگه واقعا" همینه بازم به نظر من درست ترین گزینه برای عمل کردن توی زندگی شخصیه، من اصلا" سنگ دفاع از زنان مظلوم رو به سینه نمی زنم ولی آقایون توی خیلی موارد آسیب های روحیشون از خانمها کمتره و احساس موفقیت بیشتری می کنن چون خودشون رو اول دوست دارن بعد به ترتیب اولویت اطرافیانشون رو ولی خانمها نه چند تا خانم رو سراغ دارید که به خاطر عشقهای زود گذر نوجوانی تمام آیندشون رو تباه کردن یا به خاطر عشق دوران جوانی آینده تحصیلی یا موقعیت اجتماعیشون رو فراموش کردن ؟ مطمئنا" اونها زمان تصمیم گیری فکرشون رو به کار انداختن ولی از خودشون گذشتن یا خیلی از سالهای جوونی شون رو گذاشتن پای کسی که دوستش دارن از منافع خودشون می گذرن که اون بالا بره و پیشرفت کنه وقتی ازدواج می کنن تمام زندگی وقف همسر شون میشه(البته این امر استثناء پذیره) و میشن از صبح تا بعد از ظهر یه زن اجتماعی و در گیر محیط کار و مسائل روز و بعد از ساعت کاری وفادار به آئین زندگی و کدبانوگری مادر و مادر بزرگ و جد مادری تا اینجای قضیه اصلا" بد نیست من هیچ انتقادی به خانمهای خانه دار نداشته و ندارم ولی ماجرا از اونجا شروع میشه که وقتی به نسبت این همه گذشت توقعات متقابلت بر آورده نمیشه قدر گذشت هات دونسته نمیشه تلاشهای بی وقفت دیده نمیشه اون وقته که حس میکنی توی باتلاق افتادی و این خودت بودی که جسم و روحت رو انداختی اون تو همسرت قدر خونه همیشه مرتبت غذای گرم حاضر آماده تو رو نمیدونه نمیدونه تو از تفریحت از ورزشت از آرامشت ازاستراحتت زدی که وقتی اون از در خونه میاد تو آب تو دلش تکون نخوره خیلی از روزا نمیشینه فکر کنه که اگه اون از اضافه کاری خسته میاد خونه اضافه کاری بی جیره مواجب تو توی خونه ساعت خورده پس حق داری انتظار کمک یا یه تشکر محبت آمیز رو داشته باشی وقتی اون از هر ده بار یه بار انصافش رو وسط میذاره یعنی بیدار شو خانم خونه بیدار شو یادت بیفته اول خودت چون چند سال دیگه که دیگه به جوونی حالا نبودی هیکلت از ریخت افتاد همین آقا متهمت میکنه که به خودت نمی رسی و برات دیگران رو مثال میزنه و تو وقتی با درونی خرد شده و پر از پشیمونی کارهایی رو که باعث شده به خاطر آسایش اون از خودت بگذری یاد آوری می کنی راحت می گه نباید اینقدر خودت رو درگیر می کردی!!! با شرایط اجتماعی فعلی ما دیگه توازن و فلسفه سابق زندگی مشترک دگرگون شده دیگه اون مفهوم تکیه گاه بودن مرد برای زن و حمایتگریش رنگ باخته یا اگر هست به قوت و قدرتش نمی تونی دائم مطمئن باشی پس باید فکر کنی خوب فکر کنی که در انتها این خودتی که باید به داد خودت برسی اعصابت رو آروم کن برای جسمت ارزش قائل باش سلامتش رو حفظ کن قدرت تصمیم گیری و تحلیلت از مسائل رو بالا ببر و بگذار شنونده قدرت تفکر و اطلاعات رو پشت پرده حرفات با تمام وجود حس کنه. عاشق خودت باش همون جور که هستی اگه از خودت ناراضی هستی از همین ثانیه شروع کن جوری خودت رو تغییر بده که دوست داری. پ ن :عزیزم من هنوز دوستت دارم می دونم خیلی از ندانم کاری ها و اهما ل هات از عمد نیست من هنوزم بر این اعتقادم که خونه من محل آرامشمه ولی زیادی خودم رو درگیر کردم و از خودم دور شدم می خوام روحیه ام نزدیک بشه به دوران مجردیم اول خودم اول علایق خودم ،هدفهام و عملی شدن رویا هام حالا اگه تو هم خواستی می تونی شریک بشی.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:13 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته پیش پر بودم از احساسهای خوب و رنگ و وارنگ با آقای همسر مهربون بودم به خاطر کمک نکردنش تو کار خونه غرغر نمی کردم مثل خانومهای خونه دار هر شب شام گرم درست کردم و کلی سرحال و پر انرژی بودم و با وجود کار زیاد شکایتی نمیکردم و به همه کارها از کار شرکت تا خونه کامل رسیدگی می کردم ولی بر عکس توی این هفته شدیدا" بی حوصله هستم پ ن : آقای همسر بعضی وقتا واقعا" به من کمک میکنه ولی خب دائمی نیست (منم قربانی ازدواج با یه پسر یکی یه دونه شدم دیگه که تو خونشون لیوان آب هم دستش میدادن و حالا که گه گاهی به من کمک میکنه یه جورائی شق القمر کرده
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:47 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز تن پروران بود شب قبلش تب کرده بودم و تا صبح غرق عرق بودم و خوابهای چپ اندر قیچی میدیدم صبح که ساعت زنگ زد حس بلند شدن نداشتم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:58 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
میخوام این مطلب رو اینجا بنویسم تا هر وقت مثل بعضی موقت ها که حس می کنم روزهای قشنگمون کمرنگ شده یا شاید بهم کم توجه شدی بیام اینجا رو بخونم و دلم گرم بشه اون شب بد همون شبی که یه ناراحتی کوچیک باعث شد بیفتم توی کابوس کودکیم اون تداعی خاطره ها که همیشه ازش فرار می کردم با فکرش سرم داغ میشد و اشک تو چشمام رو می سوزوند یهو آوار شد رو سرم حالم بد شد گریه امونم نمیداد اشک بود که مثل سیل میومد و بند اومدنی براش نبود تمام مدت بغلم کردی فقط به هذیان گویی هام گوش کردی و شاید توی یه بخشی از زندگی من سرک کشیدی که شاید فکرش رو نمیکردی آره فکر نمیکردی به قول خودت دختری به زبون درازی و شیطونی من توی یه زمانهائی از زندگیش اینقدر مظلوم باشه بالاخره بعد از 3 ساعت خواب و سنگینی اشک هائی که ریخته بودم چشمهام رو روی هم گذاشت صبح هر دومون رفتیم سر کار عصر اضافه کاری موندی ولی دیر کرده بودی زنگ میزدم میگفتی تو ترافیکم و من میدونستم راست نمیگی بالاخره ساعت9:40 اومدی با دوتا شاخه گل رز خوشگل و توی یه چشم به هم زدن دیدم یه جعبه کنار گلهاست از تعجب شاخ در اوردم این چیه؟ گفتی واسه والنتاین میخواستم برات بخرم ولی دیدم الان خوشحال کردنت واجب تره و توی جعبه یه زنجیر خیلی ظریف بود که یه قلب کوچولو ازش آویزون بود ته دلم یه جوری شد میدونستم پول توی دست و بالت نبوده و ته حساب بانکیت رو در اوردی گریه ام گرفت ولی از خوشحالی از حس قشنگ دوست داشته شدن که خیلی وقتا کمبودش رو حس کرده بودم مرسی واسه همه مهربونیت. هر کسی یه عقیده شخصی واسه خودش داره بعضی ها از مناسبت های این مدلی یا حتی عید نوروز(که من عاشقشم)بدشون میاد به نظرشون لوسه یا از اونائی که یاد ماهگرد آشناشون هستن ایراد میگیرن ولی به نظر من چه ماهگرد چه سلگرد چه والنتاین یا حتی سپندار مذگان که واسه بعضی ها خوشایند تره فقط بهانه هستن برای اینکه ماها از نظر احساسی به هم نزدیکتر بشیم و قدر همدیگه رو بدونیم و حداقل توی این مناسبت های خاص برای هم لحظه های زیبا و خاطره انگیز خلق کنیم هر کس با توجه به توانش حتی یه جمله محبت آمیز روی یه ورق کاغذ میتونه روز یه نفر رو بسازه. شاد باشید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:21 توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
وای که چه حالی میده حال آدمائی که خیلی به خودشون مطمئن هستن و کاری جز فضولی تو کار بقیه ندارن آدم بگیره تو شرکت ما خیلی جالبه جناب مدیر عامل چند تائی از بستگان محترم رو به عنوان نیروهای کار آمد! استخدام کردن که نکته نهفته اینه که همشون از بستگان سببی ایشون هستن(فک و فامیل خانومش) بنده خدا جرات نداره از فامیل خودش استخدام کنه خلاصه از بین اینها بعد از پسرشون که نابغه اییه واسه خودش 3 ماهه یه خانمی رو که برادر زاده همسر گرامیشون بود به عنوان منشی استخدام کردن من تا حالا همچین پدیده ای ندیده بودم فضول مال یه لحظه از زندگیش بود از روزی که نزول اجلال فرمودن هر کس از بچه های شرکت که از در وارد می شدن ایشون سر تا پای طرف رو اسکن می کنه از بس مخش رو با این چرت و پرت ها پر کرده که فلان آقا یه هفته هستش که لباساشو عوض تکرده به نظرتون بو نمیده یا فلانی لباسش رنگ و رو رفتس فلانی چاقه چرا لاغر کرده این یکی لاغر بود چرا چاق شده و... و قضاوت های بی ربط درباره شخصیت و زندگی خصوصی همکارای دیگه که من یکی اصلا" بهش رو نمیدادم این اراجیف رو واسه من تعریف کنه و در نتیجه عملا"توی کلش جائی واسه اطلاعات کاری نمیونه به خاطر همین خنگ بازیاش تو کار که حتی از پس ساده ترین کار هم بر نمیاد شهره خاص و عام شده از صبح کله سحر شروع می کنه که چرا موهات اینجوریه، رژت بهت نمیاد و... همش هم انرژی منفی مثلا" به یکی از بچه ها که همسن و سال منه گفته بود این چه آرایشیه کردی امروز پیرتر به نظر می رسی! طرفو کارد می زدی خونش در نمیومد جالب اینه که ایشون خودش از اون 3 سالی بزرگتره خلاصه ما ها حسابی این اولیا مخدره رو تحمل کردیم تا اینکه دیروز صبح من از زور سردرد از جام نمیتونستم بلند بشم چون شب قبلش معده ام دمارمو در اورده بود تازه طرفای ساعت 6:30 خوابم برده بود که سر ساعت یه ربع به 8 موبایلم زنگ زد آنچنان از خواب پریدم که احساس میکردم مویرگهای چشمم پاره شده گوشی رو برداشتم میبینم این روانیه زنگ زده که ساعت 10 جلسه داری دیدم دیر کردی گفتم یاد آوری کنم حالا ساعت کاری ما 7:30 شروع میشه واسه 15 دقیقه تاخیر به خودش اجازه میده به تلفن شخصیت زنگ بزنه جلسه دو ساعت و نیم بعد رو یاد آوری کنه منم حسابی کفری شدم با خودم گفتم از تو کمترم اگه امروز حال تو بچه پررو رو نگیرم ساعت 9 رفتم شرکت با چشمهای قرمز و سر درد وحشتناک هنوز رو صندلیم نشسته بودم داخلیم رو گرفت که جلسه یادت نره ساعت چند میای گفتم من تازه رسیدم امور مالی هم به من گزارششو نداده با یه حالت جو گیر فرمودن من الان زنگ میزم رئیس حسابداری می گم گزارش بهت بدن(انگار مدیر امور مالیه)بهت گفته باشم من ساعت و روز جلسه رو تغییر نمیدم منو میگین داغ کردم گفتم هر وقت صلاح بدونم میام جلسه شما نمیتونی برای من تعیین تکلیف کنی وظیفت یاد آوری بود انجام دادی برگشت گفت دیر اومدی روتم زیاد می کنی (داشته باشین من از نظر تجربه کاری و سلسله مراتب اداری از ایشون خیلی بالاترم و تنها تو حیطه اختیاری مدیر بازرگانیه که از من بابت تاخیر باز خواست کنه که هیچ وقت هم نمیکنه) منو بگو پا شدم رفتم تو اتاق مدیر عامل تمام اجدادش رو جلو چشمش رقصوندم با اینکه از زیر آب زنی و خاله زنک بازی حالم بد میشه ولی حس کردم با یه همچین آدم کوته فکری که هر چی تحملش می کنی هر روز پر رو تر میشه و خودش رو عقل کل میدونه و جو می گیرش که شاید جای منشی مدیر عامل شده که همه رو چک کنه و به همه امر و نهی کنه و آمار بگیره باید مثل خودش رفتار کردبعد هم از همه بچه ها پرس و جو کردن در مورد نوع برخوردش و همه در اقدامی هماهنگ اعلام کردن ایشون اصلا"آداب برخورد صحیح اجتماعی نداره !خلاصه از طرف مدیر عامل(که تو گل گیر کرده خودش هم از دستش شاکیه ولی نه راه پس داره نه پیش)و مدیر امور اداری یه حال اساسی بهش داده شد امروز هم که از صبح مراتب تشکر تک تک بچه ها به اینجانب ابلاغ گردید و خلاصه معلوم نیست برای چه مدت دم ایشون کوتا ه گردید. پ ن : این پست مربوط به یکشنبه بود ولی چون بلاگفا قاطی کرده نمیتونستم بفرستم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:8 توسط سمیرا
|
|
||