تبليغاتX
دنیای سمسم
مرور خاطرات
دلم تنهاست ماتم دارد امشب

                                               دلی سرشار از غم دارم امشب

غم آمد غصه آمد ماتم آمد

خدا را این میان کم دارم امشب

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 2:25  توسط سمیرا 

اون برجی که تو پست قبل در موردش نوشته بودم واقعا" پاره ای از تکنولوژی مدرن بوده و کلیه ساکنین آن لحظات پر از آرامش و فراغ بال و آسایش خیالی را در آن سپری می نمایند دیروز بعد از ظهر ما ساکنین طبقه هشتم این مدرنیته سر در لاک خود مشغول انجام امور اداری مربوطه بودیم که به ناگه آنچنان پدیده بدیعی رخ نمود که همه ما تصور کردیم جهت تمدد اعصاب کارمندان مشغول نمایش سه بعدی از یک آبشار زیبا هستند که با هوار مسئول طفلک IT به خود اومدیم و دیدیم بعله براثر اختلا ف دمای پیا پی در طی روز لوله های سیستم تهویه مطبوع ترکیده و آب با فشار از لابه لای درزهای سقف کاذب در حال ریختن بر روی سیستمهای کامپیوتر و سر و کله و دفتر و دستک بچه ها بود و متعاقبا" کف سالن هم پر از آب شده اوضاع و احوالی رخ نمود که شیر تو شیر مال یه لحظه اون بود و به یمن رخ نمودن این واقعه مبارک ما ۲ ساعت زودتر ورانه منزل خود شدیمونکته جالبتر این بود که مرکز شدت سقوط آبشار فرق سر پسر مدیر عامل لپ تاپ جون و موبایل جونترش بود و ما همکاران همدرد از خنده و خوشی در حال پس افتادن بودیم و کاممان شیرین گردیده بود از این لطایف آبشار نا به هنگام (راستی تو پستهای بعدی در مورد این پدیده عالم بشریت براتون تعریف می کنم) و در آخر یکی از بچه ها یک خاطره ول کرد که روزی به شرکت نشسته بودیم یکهو دیدیم گل پسر مدیر عامل نزول اجلال فرمودند و فرمودند بابا آب بر سر شدم بی موبایل و لپ تاپ شدم و همه غش کردند از خنده و به گوش مدیر عامل از طریق ستون پنجم رسیتندی و ترش کردندی(ما که اصلا" بد جنس نیستیم نه؟)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:32  توسط سمیرا  | 

این شرکتی که من توش کار می کنم خیلی جالبه دفتر ما توی یکی از برجهای تهرانه که مهندسش دست به کمر اعلام می کنه برج ما آب بندی شده برج ما ال برج ما بل ولی خیلی خنده داره که اولا" طراح عزیز یه ساختمون نما شیشه ای رو بدون حتی ۱ پنجره که به جائی باز بشه یا حتی اصلا" قابلیت باز شدن داشته باشه ساخته و دلشون به سیستم تهویه مطبوعشون خوش بوده که به محض قطع برق چون برق اظطراری کشش حجم قدرت مصرفی تهویه رو نداره از کار می افته و در نتیجه دیگه ما هیچ هوائی واسه نفس کشیدن نداریم(چه جالب)و چون پنجره هم نداریم که از هوای خارج ساختمون کمک بگیرم محکوم به خفه شدنیم مگر اینکه مدیران کلیه طبقات پس از چند فقره تلفات دلشون به رحم بیاد و مارو راهی منازلمون کنن یه نکته جالب دیگش اینه که این ساختمون مدرن کاملا" با هوای محیط خارج اون هماهنگه یعنی اگه بیرون هوا گرم باشه توی ساختمون صحرای کربلاست و اگه بیرون برف و یخ بندون باشه اینجا زمهریر حالا داشته باشین ما ساکنین بیچاره چی می کشیم به نظر شما به ما سختی کار تعلق نمی گیره؟یا حتی بدی آب و هوا و الان بنده حقیر از حرص دلم دارم این پست رو در حالی می نویسم که دو تا کاپشن روی هم(یکیش قرضی)شال شالگردن و دستکش نشستم و باز هم  نوک بینی مبارکم از شدت برودت در حال انجماد کامل به سر میبره و اینها باعث شده فواید مدرنیته در ایران در عمق مخ من فرو بره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:15  توسط سمیرا  | 

امروز توی وبلاگ من فقط یک زن عزیز یه موضوع جالب دیدم راجع به دزدی احساس ُخیلی منو به فکر فرو برد اگه این کار جرم بشه و براش تعقیب و مجازات تعیین کنن همه ما میشیم سابقه دار اونم از نوع کیفری(فکرش رو بکنین) واقعا" برام جالب بود نمی خوام فکر کنم خودم چند بار این کارو کردم یه جورائی یه حس بد تمام تنم رو پر می کنه ولی در مقابلش می بینم چقدر هم مورد سرقت واقع شدم (چیزی که عوض داره گله نداره)یه ضرب المثل می گه مالتو بچسب همسایتو دزد نکن یا یه همچین چیزی  به نظرتون میشه  اینو تطبیق داد با این موضوع  یعنی باید هر کی نهایت سعی خودشو بکنه در مقابل این دزدی ها مقاومت کنه و نذاره احساس خوبش ربوده شه و جاشو به فکرای پوچ و بد بده نمیدونم توی حرف راحته ولی تو عمل؟مثلا" من خودم یه سری نقطه ضعفائی دارم که وقتی روش دست می ذارن یا با اونا سعی می کنن تحقیرم کنن اگه طرف تو سن و سال خودم باشه که باید جواب حسابی بگیره ولی روزم هم خراب میشه یا لااقل یکی دو ساعتم ولی اگه بزرگتر باشه یا توی شرایطی نتونم بتکونمش غمباد می گیرم اصلا" من نمیدونم توی این دنیا که هر کدوم از ما هزار مشکل و بدبختی داریم چرا وقتی به هم میرسیم به جای انرژی مثبت و شارژ کردن هم باید کمبود طرفو به رخش بکشیم بیاین به یه آدم چاق با مهربونی بگیم چقدر لباست بهت میاد به یه نفر که فکر می کنه زشت یا پیر شده خلاف اونو بقبولونیم تا روزش رو بسازیم تا به جای دزدی از احساس هم به همدیگه هدیه بدیم و توی این کار نهایت سخاوت رو داشته باشیم.

پ ن :خدایا به تمام ما قدرت واضح دیدن زیبائی ها ی ظاهری و باطنی رو بده

الهی آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:33  توسط سمیرا  | 

وای که دیشب و امروز چه هوائی بود در حد قندیل زدگی من که به شخصه مردم از سرما آخه من خیلی سرمائیم خدائیش اگه من به هر دلیلی باید یه جای سرد مثل کانادا یا روسیه زندگی می کردم در بدو پیدایش سرماغزل رو می خوندم یه خصوصیت دیگه منم اینه که سرما منو عصبی می کنه اونم خفن وای به روز اون بنده خدائی که منو تو سرما بکاره و سر قرار دیر بیاد از بس پرو تشریف دارم شده یخ بزنم نمی رم تا طرف بیاد یه دق دلی اساسی سرش خالی کنم جیگرم حال بیادبچه پرو رو می بینی تو رو خدا به هر حال تو این سرما امیدوارم یا همتون جائی باشین که گرم باشه اگه هم نیستین لا اقل دلاتون گرم باشه یه متن جالب تو روزنامه ایران خوندم دلم نیومد نذارم اینجا به نظرم یه جور با حالی بود آخر احساس پاک بچه گانه

جناب آقاى برف، سلام
باريدنت تماشايى است. هميشه از ديدنت قند توى دلم آب مى شود. دوست دارم، ساعت ها پشت پنجره بايستم و باريدنت را تماشا كنم و بعد كه حسابى زمين را سفيد كردى با دوستانم بدوم لابه لايت، سر بخورم و آدم برفى درست كنم. اما ديروز، وقتى از مدرسه بر مى گشتم ، بچه اى را ديدم كه توى سرما، با يك لباس نه چندان گرم و بدون دستكش، فال مى فروخت.
جناب آقاى برف، لطفاً اگر او را ديدى، با او مهربان باش تا احساس سرما نكند. من فردا يكى از بلوزهاى گرمم را به او خواهم داد. جناب آقاى برف عزيز، چهار- پنج ايستگاه آن طرف تر از خانه ما، خانه «مهسا» و خانواده اش است. مهسا دوست من است . او را در اردو ديده ام. آن وقت تابستان بود و شما آن را نديده ايد كه به خاطر بياوريد. لطفاً روى خانه مهسا كمتر ببار يا اگر مى شود ، اصلاً نبار. چون پائيز، سقف خانه شان چكه مى كرد. حالا بدتر هم شده. پدرم قول داده سرى به خانه آنها بزند تا كمكشان كند اما گمان نكنم بتواند كمك زيادى به آنها بكند براى اين كه هرماه قسط مى دهد و تا آخر برج پول هايش ته مى كشد.
جناب آقاى برف ، وقتى توى خيابان ها مى بارى، لطفاً آنقدر ليز نشو تا ماشين ها ليز نخورند. جناب آقاى برف، مى شود لطفاً هواى اين درخت كوچولوى حياط خانه ما را هم داشته باشى آخر او خيلى كوچك است.
جناب آقاى برف، يادم رفت بگويم، لطفاً روزهاى سه شنبه زياد ببار چون چهارشنبه ها جغرافى و رياضى داريم و من از جغرافى و رياضى هيچ خوشم نمى آيد. آن وقت تعطيل مى شويم و خلاص. اگر روز قبل از امتحان هم ببارى خيلى عالى مى شود.
جناب آقاى برف، مى توانى آنقدر ببارى كه اداره ها را هم تعطيل كنند تا پدرم سركار نرود
جناب آقاى برف، مى شود يك كارى بكنى كه وقتى مى بارى من ياد آن بچه و ياد مهسا نيفتم نمى شود يك جا ببارى، يك جا نبارى ، يك جا سرد باشى و يك جام گرم
جناب آقاى برف، مادرم مى گويد گرماى دل ها و محبت و كمك به ديگران همه يخ ها را آب مى كند و سرما را از بين مى برد. او مى گويد آرزوهاى خوب مى تواندبه گرماى دل ها كمك كند. من هم آرزوهاى خوبى دارم. آرزو دارم همه بچه ها با لباس هاى گرم روى تو سر بخورند و آدم برفى بسازند و سقف خانه هيچ كدامشان چكه نكند و دل همه شان گرم گرم باشد و خانه هاى شان گرم گرم باشد و غصه نخورند و هميشه، شاد و خندان باشند و مجبور نشوند توى سرما و گرما كار كنند.
جناب آقاى برف، مى شود لطفاً وقتى بخار شدى اين آرزوى مرا آن بالا به گوش فرشته ها برسانى تا به خدا بگويند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 8:47  توسط سمیرا  | 

دیروز سالگرد نامزدیمون بود دوست داشتم از صبح اول وقت با هم مهربون باشیم با اینکه روز کاری بود دلم می خواست مرخصی بگیریم هر دوتامون بریم یه جای قشنگ یه جائی که خاطره داشتیم البته خوب به یمن فشار کم گاز توی سطح کشور هر دومون خونه بودیم  کنار هم بودیم عصرش تو منو بردی آرایشگاه بعدش تا من هنوز نیومده بودم بیرون رفتی برام یه دسته گل خوشگل خریدی بعد انقدر هوا سرد بود که رفتیم کحلاه و دستکش خریدیم و بعد رستوران آرین همونجائی که با هم تمام حرفامون رو زدیم تو مامانم رو واسه اولین بار دیدی همونجائی که با هم نشستیم حساب کتاب خرج های عروسی رو کردیم و...صدها خاطره دیگه بعد هم یه کیک کوچولو دیدن دوباره فیلم نامزدی و زنده کردن خاطرات یکسال قبل در چنین روزی روز خوبی بود خیلی وقت بود از این روزا نداشتیم مشغله کاری مشکلات اقتصادی که داره همه رو خفه می کنه اینقدر ما دوتا رو سر کار نگه می داره که گاهی از خستگی حال حرف زدن با هم رو هم نداریم دارم فکر می کنم عمر ما آدما چقر کوتاهه ممکن هر کدوممون فردا نباشیم بیا قدر لحظه هامون رو بدونیم شاید تمام دنیا ارزش خیلی از بحث ها و کل کل های مسخره ما رو نداشته باشه بیا قدر همین دقیقه هم نه قدر همین ثانیه مون رو بدونیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:36  توسط سمیرا  | 

سلام به تمام دوستای عزیز وبلاگی

من یه مدت طولانیه که وبلاگ گرد حرفه ای شدم ولی جرات ورود به این دنیای بزرگ رو تا امروز نداشتم

ولی از امروز می خوام شروع کنم و حرفائی رو که نمی تونم تو دلم نگه دارم اینجا بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:24  توسط سمیرا  |