تبليغاتX
دنیای سمسم
مرور خاطرات
 

من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که هر کسی اول باید خودش رو دوست داشته باشه عاشق خودش باشه بهترین ها رو برای خودش بخواد در صورتی برای اطرافیانش مایه بذاره و گذشت کنه که باعث ضرر خودش نشه شاید بعضی ها فکر کنن این خودخواهیه اگه واقعا" همینه بازم به نظر من درست ترین گزینه برای عمل کردن توی زندگی شخصیه، من اصلا" سنگ دفاع از زنان مظلوم رو به سینه نمی زنم  ولی آقایون توی خیلی موارد آسیب های روحیشون از خانمها کمتره و احساس موفقیت بیشتری می کنن چون خودشون رو اول دوست دارن بعد به ترتیب اولویت اطرافیانشون رو ولی خانمها نه چند تا خانم رو سراغ دارید که به خاطر عشقهای زود گذر نوجوانی تمام آیندشون رو تباه کردن یا به خاطر عشق دوران جوانی آینده تحصیلی یا موقعیت اجتماعیشون رو فراموش کردن ؟ مطمئنا" اونها زمان تصمیم گیری فکرشون رو به کار انداختن ولی از خودشون گذشتن یا خیلی از سالهای جوونی شون رو گذاشتن پای کسی که دوستش دارن از منافع خودشون می گذرن که اون بالا بره و پیشرفت کنه وقتی ازدواج می کنن تمام زندگی وقف همسر شون میشه(البته این امر استثناء پذیره) و میشن از صبح تا بعد از ظهر یه زن اجتماعی و در گیر محیط کار و مسائل روز و بعد از ساعت کاری وفادار به آئین زندگی و کدبانوگری مادر و مادر بزرگ و جد مادری تا اینجای قضیه اصلا" بد نیست من هیچ انتقادی به خانمهای خانه دار نداشته و ندارم ولی ماجرا از اونجا شروع میشه که وقتی به نسبت این همه گذشت  توقعات متقابلت بر آورده نمیشه  قدر گذشت هات دونسته نمیشه تلاشهای بی وقفت دیده نمیشه اون وقته که حس میکنی توی باتلاق افتادی و این خودت بودی که جسم و روحت رو انداختی اون تو همسرت قدر خونه همیشه مرتبت غذای گرم حاضر آماده تو رو نمیدونه  نمیدونه تو از تفریحت از ورزشت از آرامشت ازاستراحتت زدی که وقتی اون از در خونه میاد تو آب تو دلش تکون نخوره خیلی از روزا نمیشینه فکر کنه که اگه اون از اضافه کاری خسته میاد خونه اضافه کاری بی جیره مواجب تو توی خونه ساعت خورده پس حق داری انتظار کمک یا یه تشکر محبت آمیز رو داشته باشی وقتی اون از هر ده بار یه بار انصافش رو وسط میذاره  یعنی بیدار شو خانم خونه بیدار شو یادت بیفته اول خودت چون چند سال دیگه که دیگه به جوونی حالا نبودی هیکلت از ریخت افتاد همین آقا متهمت میکنه که به خودت نمی رسی و برات دیگران رو مثال میزنه و تو وقتی با درونی خرد شده و پر از پشیمونی کارهایی رو که باعث شده به خاطر آسایش اون از خودت بگذری یاد آوری می کنی راحت می گه نباید اینقدر خودت رو درگیر می کردی!!!

با شرایط اجتماعی فعلی ما دیگه توازن و فلسفه سابق زندگی مشترک دگرگون شده دیگه اون مفهوم تکیه گاه بودن مرد برای زن و حمایتگریش رنگ باخته یا اگر هست به قوت و قدرتش نمی تونی دائم مطمئن باشی پس باید فکر کنی خوب فکر کنی که در انتها این خودتی که باید به داد خودت برسی اعصابت رو آروم کن برای جسمت ارزش قائل باش سلامتش رو حفظ کن قدرت تصمیم گیری و تحلیلت از مسائل رو بالا ببر و بگذار شنونده قدرت تفکر و اطلاعات رو پشت پرده حرفات با تمام وجود حس کنه.

عاشق خودت باش همون جور که هستی اگه از خودت ناراضی هستی از همین ثانیه شروع کن جوری خودت رو تغییر بده که دوست داری.

 

پ ن :عزیزم من هنوز دوستت دارم می دونم خیلی از ندانم کاری ها و اهما ل هات از عمد نیست من هنوزم بر این اعتقادم که خونه من محل آرامشمه ولی زیادی خودم رو درگیر کردم و از خودم دور شدم می خوام روحیه ام نزدیک بشه به دوران مجردیم اول خودم اول علایق خودم ،هدفهام و عملی شدن رویا هام حالا اگه تو هم خواستی می تونی شریک بشی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:13  توسط سمیرا  | 

 

هفته پیش پر بودم از احساسهای خوب و رنگ و وارنگ  با آقای همسر مهربون بودم به خاطر کمک نکردنش تو کار خونه غرغر نمی کردم مثل خانومهای خونه دار هر شب شام گرم درست کردم و کلی سرحال و پر انرژی بودم و با وجود کار زیاد شکایتی نمیکردم و به همه کارها از کار شرکت تا خونه کامل رسیدگی می کردم ولی بر عکس توی این هفته شدیدا" بی حوصله هستم طبق روال کارهام رو انجام میدم ولی تو دلم میخوام کله مدیرم رو از بیخ بکنم بزارم رو سینش تو خونه هم آقای همسر که وارد میشه(من زودتر میرسم خونه)اعصابش رو ندارم باهاش حرف بزنم حال و حوصله ندارم احساس میکنم بهم اجحاف شده هم کار بیرون هم کار خونه هم کمک تو خرج و مخارج من نمیدونم توی کدوم عرفی گفتن خانمها وقتی از سر کار میان خونه باید به وظایف خونه داریشون برسن واحساس خستگی هم معنا نداره ولی آقایون که از سر کار میان خسته و کوفتن و حس تکون خوردن ندارن! تا اونجائی که از ظاهر امر پیداست قوای جسمی خانمها که باید ضعیفتر از آقایون باشه به عبارتی تاریخ همیشه برتری فیزیکی مردان رو به رخ کشیده ولی چطور شده که توی زندگی مدرن امروزی ما، خانمها تبدیل شدن به زنانی که مسئولیت مضاعف مشترک زن و مرد بودن در کنار هم روی دوششون سنگینی میکنه چرا وقتی خونه به هم ریختس یا غذا حاضر نیست خستگی زنی که از صبح زود تا بعد از ظهر خارج از منزل کار کرده و نای تکون خوردن نداره معنا پیدا نمی کنه ولی خستگی مرد خونه روی کاناپه جلو تلویزیون روزنامه به دست در انتظار شام معنا میشه بعضی ها میگن خوب زن هم به خودش بها بده کار خونه نکنه ال نکنه بل نکنه ولی کدوم خانم مرتبی هست که دلش بیاد خونش رو کثیفی بر داره و اهمیت نده نمیدونم ولی حس می کنم انصاف نیست همه از برابری زن و مرد دم میزنن بله امروزه ما خانمها تحصیلات عالیه داریم شاغل هستیم استقلال مالی داریم و هزار تا مزیت که زمان مثلا" قاجار نداشتیم ولی در محیط خانواده همچنان گرفتار استرس ها و بی عدالتهای تاریخی هستیم چون هنوزم توی کشور ما یا خیلی جاهای دیگه ما وقتی در مقام مادر قرار میگیریم و صاحب پسر میشیم به همجنسان خودمون ظلم میکنیم چون به بچه هامون علی الخصوص پسر هامون همکاری توی امور منزل رو یاد نمیدیم و ازشون آدمهائی میسازیم که همه چیز رو حاضر آماده بخوان در نتیجه وقتی وارد زندگی خودشون میشن هیچی از مشارکت نمیدونن مگه میشه یک روزه یک ماهه و یا یک ساله تربیت و عادات حداقل بیست ساله یه آدم رو تغییر داد در نتیجه باز هم قصه مادر همون پسر که از کم کاری شوهرش شاکی بوده برای همسر اون پسر هم تکرار میشه و این قصه سر دراز پیدا میکنه و ممکنه بر اثر مرارتهای فراوان یه ذره اوضاع متعادل تر بشه ولی این یه واقعیته که تا زمانی که هر مردی نخواد انصاف به خرج بده و به تلنگر وجدانش گوش بده و نخواد یه همراه واقعی توی همه لحظه ها برای همسرش باشه اجبار تنها جواب نمیده.

 

پ ن : آقای همسر بعضی وقتا واقعا" به من کمک میکنه ولی خب دائمی نیست (منم قربانی ازدواج با یه پسر یکی یه دونه شدم دیگه که تو خونشون لیوان آب هم دستش میدادن و حالا که گه گاهی به من کمک میکنه یه جورائی شق القمر کرده)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:47  توسط سمیرا  | 

 

دیروز تن پروران بود شب قبلش تب کرده بودم و تا صبح غرق عرق بودم و خوابهای چپ اندر قیچی میدیدم صبح که ساعت زنگ زد حس بلند شدن نداشتم به آقای همسرگفتم تو برو من دیرتر میرم سرکار ساعت نه ازجام بلند شدم یه سبک سنگین کردم دیدم گلوم هم درد میکنه و بازم تب دارم در نتیجه طی یک طبابت سازنده به خودم استراحت دادم باز خوابیدم تا ساعت 10:30 بعد پاشدم شیر گرم کردم خوردم با یه لیوان آب لیمو شیرین و پرتغال(به خود رسون) بعد هم ولو شدم پای تلوزیون جسته گریخته چند تا از این سریال دوزاری ها رو دیدم بعدش پا شدم واسه شخص شخیص خودم سوپ درست کردم و نوش جان نموده در همون حین هم یه فیلم از شارون استون دیدم بد نبود یه ذره حالم جا اومد و رفتم سراغ کزت بازی یه حالی به احوالات آشپزخونه دادم البته من کلا" آدم مرتبی هستم و بهم ریختگی و شلختگی رو مخمه ولی از اونجائی که خیلی نکته بین هستم باید همه جا مرتب باشه  خلاصه شام هم آماده  کردم و به خودم رسیدم تا آقای همسر برگرده خونه احساس کردم چقدر به این استراحت احتیاج داشتم این که همه کارهام رو بدون عجله و استرس با آرامش انجام بدم. یه جورائی ته دلم خواست خانه دار باشم نمیدونم خسته کننده میشه بعد از یه مدت یا نه؟"ولی کاش مثلا" دو روز در هفته خانه دار بودم فکر کنم کافی باشه شب هم ساعت 12 شبکهGEM فیلم غرور و تعصب رو گذاشت و منم پایه نشستم به دیدن و با اینکه شب ساعت 2 خوابیدم و در طول شب هم چند بار از صدای طوفان بیدار شدم ولی ساعت 6:30 که از رختخواب بیرون اومدم سرحال بودم(فکر کنم اثرات به خود رسی دیروز بود) بهم خیلی چسبید زندگی بی دغدغه دیروز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:58  توسط سمیرا  |