تبليغاتX
دنیای سمسم - زیر آب زنی
مرور خاطرات

 

 

وای که چه حالی میده حال آدمائی که خیلی به خودشون مطمئن هستن و کاری جز فضولی تو کار بقیه ندارن آدم بگیره تو شرکت ما خیلی جالبه جناب مدیر عامل چند تائی از بستگان محترم رو به عنوان نیروهای کار آمد! استخدام کردن که نکته نهفته اینه که همشون از بستگان سببی ایشون هستن(فک و فامیل خانومش) بنده خدا جرات نداره از فامیل خودش استخدام کنه خلاصه از بین اینها بعد از پسرشون که نابغه اییه واسه خودش 3 ماهه  یه خانمی رو که برادر زاده همسر گرامیشون بود به عنوان منشی استخدام کردن من تا حالا همچین پدیده ای ندیده بودم فضول مال یه لحظه از زندگیش بود از روزی که نزول اجلال فرمودن هر کس از بچه های شرکت که از در وارد می شدن ایشون سر تا پای طرف رو اسکن می کنه از بس مخش رو با این چرت و پرت ها پر کرده  که فلان آقا یه هفته هستش که  لباساشو عوض تکرده به نظرتون بو نمیده یا فلانی لباسش رنگ و رو رفتس فلانی چاقه چرا لاغر کرده این یکی لاغر بود چرا چاق شده و... و قضاوت های بی ربط درباره شخصیت و زندگی خصوصی همکارای دیگه که من یکی اصلا" بهش رو نمیدادم این اراجیف رو واسه من تعریف کنه  و در نتیجه عملا"توی کلش جائی واسه اطلاعات کاری نمیونه به خاطر همین خنگ بازیاش تو کار که حتی از پس ساده ترین کار هم بر نمیاد شهره خاص و عام شده  از صبح کله سحر شروع می کنه که چرا موهات اینجوریه، رژت بهت نمیاد و... همش هم انرژی منفی مثلا" به یکی از بچه ها که همسن و سال منه گفته بود این چه آرایشیه کردی امروز پیرتر به نظر می رسی! طرفو کارد می زدی خونش در نمیومد جالب اینه که ایشون خودش از اون 3 سالی بزرگتره  خلاصه ما ها حسابی این اولیا مخدره رو تحمل کردیم تا اینکه دیروز صبح من از زور سردرد از جام نمیتونستم بلند بشم چون شب قبلش معده ام دمارمو در اورده بود تازه طرفای ساعت 6:30 خوابم برده بود که سر ساعت یه ربع به 8 موبایلم زنگ زد آنچنان از خواب پریدم که احساس میکردم مویرگهای چشمم پاره شده گوشی رو برداشتم میبینم این روانیه زنگ زده که ساعت 10 جلسه داری دیدم دیر کردی گفتم یاد آوری کنم حالا ساعت کاری ما 7:30 شروع میشه واسه 15 دقیقه تاخیر به خودش اجازه میده به تلفن شخصیت زنگ بزنه جلسه دو ساعت و نیم بعد رو یاد آوری کنه منم حسابی کفری شدم با خودم گفتم از تو کمترم اگه امروز حال تو بچه پررو رو نگیرم  ساعت 9 رفتم شرکت با چشمهای قرمز و سر درد وحشتناک هنوز رو صندلیم نشسته بودم داخلیم رو گرفت که جلسه یادت نره ساعت چند میای گفتم من تازه رسیدم امور مالی هم به من گزارششو نداده با یه حالت جو گیر فرمودن من الان زنگ میزم رئیس حسابداری می گم گزارش بهت بدن(انگار مدیر امور مالیه)بهت گفته باشم من ساعت و روز جلسه رو تغییر نمیدم منو میگین داغ کردم گفتم هر وقت صلاح بدونم میام جلسه شما نمیتونی برای من تعیین تکلیف کنی وظیفت یاد آوری بود انجام دادی برگشت گفت دیر اومدی روتم زیاد می کنی (داشته باشین من از نظر تجربه کاری و سلسله مراتب اداری از ایشون خیلی بالاترم و تنها تو حیطه اختیاری مدیر بازرگانیه که از من بابت تاخیر باز خواست کنه که هیچ وقت هم نمیکنه) منو بگو پا شدم رفتم تو اتاق مدیر عامل تمام اجدادش رو جلو چشمش رقصوندم با اینکه از زیر آب زنی و خاله زنک بازی حالم بد میشه ولی حس کردم با یه همچین آدم کوته فکری که هر چی تحملش می کنی هر روز پر رو تر میشه و خودش رو عقل کل میدونه و جو می گیرش که شاید جای منشی مدیر عامل شده که همه رو چک کنه و به همه امر و نهی کنه و آمار بگیره باید مثل خودش رفتار کردبعد هم از همه بچه ها پرس و جو کردن در مورد نوع برخوردش و همه در اقدامی هماهنگ اعلام کردن ایشون اصلا"آداب برخورد صحیح اجتماعی نداره !خلاصه از طرف مدیر عامل(که تو گل گیر کرده خودش هم از دستش شاکیه ولی نه راه پس داره نه پیش)و مدیر امور اداری یه حال اساسی بهش داده شد امروز هم که از صبح مراتب تشکر تک تک بچه ها به اینجانب ابلاغ گردید و خلاصه معلوم نیست برای چه مدت دم ایشون کوتا ه گردید.

پ ن : این پست مربوط به یکشنبه بود ولی چون بلاگفا قاطی کرده نمیتونستم بفرستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:8  توسط سمیرا  |