یکی از بچه های شرکت پسرش امسال کنکوریه اومده بود یه سر اینجا دیدمش یه جورائی دلم براش سوخت یاد اون زمان خودم افتادم که چی به سرم اومد یا به معنای بهتر چی به سرم آوردن که یاد اون سال که میوفتم مو بر تنم خبر دار می ایستد واما گوشه ای از اون زمان
من از رشته ریاضی خیلی بدم میومد(که البته ریشه در رفتار مزخرف دبیر دوران راهنمائیم داشت) از تجربی هم خیلی خوشم نمیومد ولی از انسانی چرا ادبیاتم حرف نداشت کلا" درسهای این رشته رو دوست داشتم ولی مامان جان پای مبارک را در یک کفش کرده که این رشته انسانی مال بچه تنبل هاست (جسارت نشه نظر مامانم بود)تو فامیل آبرو برام نمیمونه(چه ربطی داره)حالاریاضی دوست نداری برو تجربی منم بین بد و بدتر (البته برای من)علوم تجربی رو انتخاب کردم دو سال رو با مرارت سپری کردم(توی سیستم نظام جدید اون موقع سال اول برای تمام رشته ها هماهنگ بود و انتخاب رشته از سال دوم انجام می شد)رسیدم به پیش دانشگاهی از من اصرار که بابا من لا اقل این سال آخری برم انسانی من که کنکور انسانی می خوام بدم (رشته انتخابی برای تحصیلات دانشگاهی دهن پر کن بود با مخالفت شدید مواجه نشد)گفتن نه تو که درسهای انسانی رو نخوندی کنکور پیش دانشگاهی قبول نمیشی(زمان ما پیش دانشگاهی هم یه کنکور جدا داشت خدائی بیچاره نبودیم
)بالاخره من پیش دانشگاهی هم تجربی خوندم نمیدونید با چه حرصی درسهائی رو پاس میکردم که کوچکترین تاثیری در رشته انتخابیم و کنکور دانشگاه نداشتن در کنار اون هم کلاس کنکور درسهای انسانی رو می رفتم تا بتونم پا به پای بچه های انسانی باشم خلاصه بساطی بود واسه خودش مسافت دور مدرسه تا خونه کل کل کردن با معلم هائی که بعضی هاشون واقعا" درک نمیکردن که من فقط در حد قبولی به این درسها احتیاج دارم برای چی باید روزی 100 تا تست بزنم(با همه صحبت کرده بودم که من میخوام کنکور انسانی بدم)حالیشون نبود که نبود تازه من وقتی که باقی بچه ها تو خونه درس میخوندن باید می رفتم درسهای انسانی روتو کلاس کنکور یاد می گرفتم شب هم میومدم خونه می رفتم طبقه بالا یه واحد آپارتمان خالی بود اونجا درس می خوندم حالا فکرش رو می کنم نمی ترسیدم
؟تک و تنها توی یه آپارتمان خالی از اثاث 120 متری که فقط یه لامپ توی هال داشت نمیدونم خدائیش شاید الان جرات نکنم ولی اون موقع از غرغر شنیدن خلاص میشدم(حتی به تعداد دستشوئی رفتن آدم هم گیر می دادن) ،خدا به دادم میرسید اگه یه روز تعطیل صبح نیم ساعت بیشتر می خوابیدم قیامت می شد برام آینده رو پیش بینی می کردن که من هیچی نمیشم و تمام عمر مثل همین خواب نیم ساعتی خواب غفلت من رو در بر می گیره(چه آینده روشنی روحیه دادن رو دارین
) اون موقع موهام بلند بود خیلی هم دوستشون داشتم مامانم در یه تهدید تاثیر گذار میگفت کنکور قبول نشی دونه دونه موهات رو خودم با دستام میکنم(صد رحمت به گشتاپو
)خلاصه سالی بود برای خودش همش عزای اینو داشتم که اگه قبول نشم و قرار باشه یه سال دیگه پشت کنکور بمونم چه خاکی باید بر سر مبارک بریزم با این همه ارعاب و تهدید و نیش و کنایه و متلک چه کنم البته هزاران مرتبه شکر که خدا التماس های من
رو بی جواب نگذاشت و از سد کنکور گذشتم ولی خاطره بد اون سال که شما در جریان تنها گوشه کوچیکی از اون قرار گرفتید توی ذهنم ثبت شده (البته من سعی می کنم به خاطرات بد گذشته زندگیم کمتر فکر کنم)
پ ن :چقدر این پست داخل پرانتز داشت